آیا با از میان برداشتن فاصله بین خود و دیگری آنچنان که احسان می گوید دیگری را خود تلقی کن به طور کلی می توان به درک دیگری نائل شد؟ به صرف صدور چنین شبه دستور مطلق کانتی می توان با عَلم اخلاق به یکباره از طی مسافت و فاصله های موجود در «انسانیت» که همچنان در مقابل «حقوق انسانی» خواهان ماندن در ابهام و نه بهره مند شدن از کلیشه بندی های افلاطونی حقوق بشری است گذر کرد و دیگری را چنان به خود تقلیل داد که به طور مثال «دوستان مان» اکنون در اوین با دیگری می کنند. مگر غیر از این باشد که دیگری را خود فرض کردن، در جای دیگری تصمیم گرفتن و انتظار داشتن و چه بسا اعتراف کردن است.
اگر به یقین گفته نشود که اوین در شرایط کنونی همچون کارکرد قلب حقیقت را به خود گرفته است دست کم می شود از آنجا به جائی یاد کرد که نیست. جایی ورای شرایط و قوانین رایج. همه چیز در آنجا در تعلیق به سر می برد و اساسا هر آنچه که به آنجا نزدیک شود غیرقابل تشخیص می شود. آیا اخلاق نیز در آنجا می تواند به دودوتا چارتای خود ادامه دهد؟ در شرایطی که اخلاق تا چند متری دروازه اوین توان پیش رفتن ندارد و در حالی که با استمداد از مفهوم گذشت در اخلاق، کورسوئی یا شاید راه خروجی در آنجا در گذشت از موضع شخصی خود نشان داده می شود آیا به واسطه لگد زدن به همین اخلاق نبوده است که هم چنان دیگری با فاصله و دست نیافتنی باقی مانده است؟
هگل از ((نیروی شگرف مفهوم منفی)) به نفس جریان آفرینش یاد می کند. یعنی همان تز حامل آنتی تز که برای مبدل شدن به سنتز به همین نیروی شگرف منفی آنتی تز نیاز دارد.
اتفاقا در ساختار نشانه از نظر سوسور ما با نفی مدلول های دیگر دال خودمان را متصور می شویم. ساختار اسطوره ها هم که به قول استراوس از تقابل های دوگانه برای فهم پذیر کردن امور و اتفاقات اطراف استفاده کرده از جریان نفی و تعیین میان مفاهیم پیروی می کند. یعنی امکان زئوس مشروط بر امکان پرومته اش است. به همین منوال مفاهیمی مانند خوب-بد، زشت-زیبا، عدل-ظلم و مفاهیمی متاخرتر مانند سنت-مدرنیت در جامعه ما_که همچنان ساختار اسطوره ها را در آن می توان یافت_ در این قالب تقابل های دوگانه جای می گیرند.
حالا تصور کنید که ما_ما با تمایلات و افکار شخصی مان_به یک پایه از یک تقابل دلبسته و متعاقبا کعبه آمال یا یوتوپیا خودمان را وابسته به آن در ذهن پرورانده و در لحظه ای نا معلوم دکمه فرمان به نابودی پایه دیگر را فشار دهیم. مثلا دکمه پیروزی فرزانه سنت بر بچه سوسول مدرنیت یا روشنفکر مدرنیت بر پیر هاف هافوی سنت.
به طبع انتظار می رود در آن آرمانشهر معهود، الاهگان منظور نظری بر سریر قدرت نشسته باشند که ما برای رسیدن به آنجا، ابتدا باید جنگی رودررو مثل بازی عقیم Taken را آغاز کنیم با این فرق که طرفین آن مفاهیم ایستاده اند. یک به یک سر آنها را بر مذبح می گذاریم و بیخ تا بیخ می بریم.از این پس (در یوتوپیائی زودرس) ما دیگر با مفاهیمی رفورمه شده در ارتباط ارگانیک پیشین شان روبرو هستیم. مفاهیمی قائم به ذات و البته قدسی شده که در ملکوت اعلا سیر می کنند و برای هر اقدامی حجت به حساب می آیند.
به نظر می رسد این تصور محقق و این جنگ مدت ها ست که آغاز شده، از روی تشکچه ها و از سر میز های کافه ها.
اینجا، در یزد، هر روز اتفاقی می افتد و نمی افتد. روزنامه ای اگر از تهران به روی پیشخوان ها برسد اتفاقی ست که نیست. اینجا ،در یزد تنها یک اتفاق، حقیقی ست. مسافری از تهران.
قطعه ای ناچیز برای
ژاک
پیش از اشاره به «علمکی» که در نقاطی از سطور متون به مثابه تابلوی اخطار در مقابلم قد راست می کند مطلب را به دست جریان بازگردی مداوم به علمک می سپارم که سایه آن را بر من و نوشته ام -آن چنان که هست- داشته باشد.
در تقسیم بندی ترجمه از منظر رومن یاکوبسن، گونه سوم به ترجمه «بینا نشانه ای» اختصاص داده شده است. برگردانی نشانه ها از یک نظام زبان شناسیک به نشانه های نظام های دیگر نشانه شناسیک. تئاتر در این گونه، بشاید که مترجم پیشگامی بوده باشد، برای آنچه که ما به هنر Dramatization می سپاریم. ایفا کردن یک نقش، چه آگاممنون باشد، چه یک Public face در صحنه بدون سقف؛
ارنست همینگوی در اغلب داستان های کوتاهش از «زاویه دید عینی»(1) استفاده می کرد. نمایشنامه هائی بالقوه که به مانند دوربینی در کار ضبط عینیت بودند. گو اینکه این تکنیک را پیرو بحث گئورک هامان می انگاشت. « […] اگر به راستی می خواهید با آدم ها پیوند برقرار کنید اگر می خواهید بدانید چه فکری دارند، چه احساسی[…] باید هر حرکت آنها و اشارت آنها را بفهمید.»(2)
در ایران، گلشیری بر این کلام ایستاد و پیاپی به این اصل اگزیستانسیالیسمی سارتری رجوع کرد که شناخت کامل شخص دیگر ممکن نیست. و در «شازده احتجاب» نیز شناخت را تنها منحصر به آن گفته هامان دانست. طرز نگاه کردنمان، لبخند زدنمان، راه رفتن و حالات دستانمان. به عبارتی، ترجمه بینا نشانه ای که حالا به صورت ابژه درآمده اند. چه در سن تئاتر، چه در خیابان و خانه؛ اما شاید اینجا دیگر نیازی به سن تئاتر نباشد.
خانه و خیابان را در دو سو قرار می دهم. خیابان در پذیرش نقش های متنوع و الزاماتی که بر برخی از شخصیت ها وارد می کند مانند یک راننده، مدیر، زن خیابانی و نقش هائی که همین افراد در خانه دارند ما را در این موقعیت Dramatic irony قرار می دهند که آیا اصلا همان نگاه، لبخند، اخم،گریه... خود به پشیزی خواهد ارزید؟
پیش تر سقوط قطره آبی در سکوت بر صفحه ای از فلز، تک ضربه کوبنده شکنجه آوری بود که در به اعتراف در آوردن آن کس که در تاریکی بر صندلی اش طناب پیچ شده بود کارساز می نمود. هم چون طنین شلاق وار ضربات انگشتان شوپن بر پیانو، که شکنجه گری دور از وطن را بر صندلی پشت پیانو شکنجه می داد؛
اکنون یک ضربه سریع، کاری، نرم و عمودی با کوتاه و باریک شدن هر چه بیش تر متن همراه می شود. اگر شمایل دشنه، وجه شبه یک داستان کوتاه با یک رمان باشد در اولی سرعت عمل و شدت ضربه و عمق جراحت است که با شکنجه تدریجی متن بلند رمان تفاوت ایجاد می کند. حرکت افقی دشنه بر پوست و لایه برداری تدریجی و چند جلدی.
و اما اینکه کدام یک از این فعل ها اکنون پسندیده می شوند، شاید بتوان در زمان و این درک کم و بیش جدید از شتابناکی زمان جستجو کرد که این گزاره را در رابطه ای دو سویه بین فاعل و مفعول برقرار می کند: جلاد متن کمتر از یک چشم بر هم زدن، کار شما را به انجام خواهد رساند.
معامله فوق به زایش گونه های ادبی-داستانی دیگری نیز می انجامد. نتیجه ای وسوسه انگیز. «skech» که در فارسی از آن به داستانواره یا طرح داستان یاد می شود. «short short story»، «flash story» و قطعات «minimal». یعنی لبخندی پنهانی و کنش پریشانه از پس معامله ای رضایت بخش ]؟[ . پس کوتاه و کوتاه تر شدن دشنه لزوم بر ناکارآمدی آن نیست، که بلعکس ابزاری می شود در قطع جیبی. هنر شکنجه گر امروزی در یک چشم بر هم زدن، با پنبه سر بریدن است. به نرمی سکوت حاصل از خوانش متنی در هیاهوی اطراف.
« اگر حقیقت زن باشد_چه خواهد شد؟(۱)
طرح پرسش از چند و چون غم نامه رستم و سهراب، بیش از هر اصلی تکرار مکرراتی شده است که تنها کلیشه ها را به ذهن متبادر می کند و پیش از هر آغازی در بحث هائی از این دست در نظر نسل ما بوی کهنگی و زوال را از زوایای پنهان و آشکار آن به مشام می رساند. اما لزوما کلیشه ها بری از واقعیت نیستند. شاید بر اثر عام شدن و تکرار آنها، از دور واقعیت ما بیرون مانده اند؛
اين نوشتار برداشت شخصي من از قطعه يادداشت واري با نام پرسه زن(1) است كه آن را چندي پيش در وبلاگ يحيي خواندم. صورت ديگر اين نوشتار براي من در حكم حداقلي سامان دادن به ذهنيات پراكنده ام مي باشد درباره يك رفتار اجتماعي آشنا اما نه چندان هم آشنا: