اين نوشتار برداشت شخصي من از قطعه يادداشت واري با نام پرسه زن(1) است كه آن را چندي پيش در وبلاگ يحيي خواندم. صورت ديگر اين نوشتار براي من در حكم حداقلي سامان دادن به ذهنيات پراكنده ام مي باشد درباره يك رفتار اجتماعي آشنا اما نه چندان هم آشنا:
اتاق كوچك فضيل تاريك است. بخارات آب گرم هوا را مملو كرده. ظرف شلغم روي بخاري گوشه اتاق غل غل مي كند و فضيل توي رختخوابش پاي پنجره خوابيده است. چشمانش را باز مي كند؛ خب، به تاريكي عادت كرد. پتو را كنار مي زند. صورتش عرق كرده است. نفس تنگي گرفته. با صداي خش دار مامان را صدا مي زند.
صداي غل غل آب مي آيد. فضيل از رختخوابش دل مي كند و به اتاق هال مي رود. آشپزخانه را نگاه مي كند.آش مريضانه مامان روي اجاق است. فضيل پرده هال را كنار مي زند و شيشه از هرم دهانش مات مي شود. سرش را بالاتر مي گيرد. خيابان خلوت است. تابلوي بزگ پيتزا فروشي چشمك مي زند. و گاه چرخ ماشيني روي آسفالت هاي باران خوردهً خيابان كشيده مي شود؛ صداي در ورودي آمد.
مادر كيسه اي در دست دارد. وقتي فضيل را مي بيند كيسه را بر زمين مي گذارد و مي گويد مادر جان چرا از جات بيرون اومدي. فضيل مي گويد مامان سوز اومد، در را ببند. مادر در را مي بندد و مي آيد پيش فضيل. دستش را روي پيشاني فضيل مي گذارد. تو تب داري. به ات گفتم كه از جا بيرون نيا. فضيل مي گويد مامان سردم شده و به همراه مادر به اتاق مي رود.