هگل از ((نیروی شگرف مفهوم منفی)) به نفس جریان آفرینش یاد می کند. یعنی همان تز حامل آنتی تز که برای مبدل شدن به سنتز به همین نیروی شگرف منفی آنتی تز نیاز دارد.
اتفاقا در ساختار نشانه از نظر سوسور ما با نفی مدلول های دیگر دال خودمان را متصور می شویم. ساختار اسطوره ها هم که به قول استراوس از تقابل های دوگانه برای فهم پذیر کردن امور و اتفاقات اطراف استفاده کرده از جریان نفی و تعیین میان مفاهیم پیروی می کند. یعنی امکان زئوس مشروط بر امکان پرومته اش است. به همین منوال مفاهیمی مانند خوب-بد، زشت-زیبا، عدل-ظلم و مفاهیمی متاخرتر مانند سنت-مدرنیت در جامعه ما_که همچنان ساختار اسطوره ها را در آن می توان یافت_ در این قالب تقابل های دوگانه جای می گیرند.
حالا تصور کنید که ما_ما با تمایلات و افکار شخصی مان_به یک پایه از یک تقابل دلبسته و متعاقبا کعبه آمال یا یوتوپیا خودمان را وابسته به آن در ذهن پرورانده و در لحظه ای نا معلوم دکمه فرمان به نابودی پایه دیگر را فشار دهیم. مثلا دکمه پیروزی فرزانه سنت بر بچه سوسول مدرنیت یا روشنفکر مدرنیت بر پیر هاف هافوی سنت.
به طبع انتظار می رود در آن آرمانشهر معهود، الاهگان منظور نظری بر سریر قدرت نشسته باشند که ما برای رسیدن به آنجا، ابتدا باید جنگی رودررو مثل بازی عقیم Taken را آغاز کنیم با این فرق که طرفین آن مفاهیم ایستاده اند. یک به یک سر آنها را بر مذبح می گذاریم و بیخ تا بیخ می بریم.از این پس (در یوتوپیائی زودرس) ما دیگر با مفاهیمی رفورمه شده در ارتباط ارگانیک پیشین شان روبرو هستیم. مفاهیمی قائم به ذات و البته قدسی شده که در ملکوت اعلا سیر می کنند و برای هر اقدامی حجت به حساب می آیند.
به نظر می رسد این تصور محقق و این جنگ مدت ها ست که آغاز شده، از روی تشکچه ها و از سر میز های کافه ها.