تبليغاتX
بود و نبود
 

  آیا با از میان برداشتن فاصله بین خود و دیگری آنچنان که احسان می گوید دیگری را خود تلقی کن به طور کلی می توان به درک دیگری نائل شد؟ به صرف صدور چنین شبه دستور مطلق کانتی می توان با عَلم اخلاق به یکباره از طی مسافت و فاصله های موجود در «انسانیت» که همچنان در مقابل «حقوق انسانی» خواهان ماندن در ابهام و نه بهره مند شدن از کلیشه بندی های افلاطونی حقوق بشری است گذر کرد و دیگری را چنان به خود تقلیل داد که به طور مثال «دوستان مان» اکنون در اوین با دیگری می کنند. مگر غیر از این باشد که دیگری را خود فرض کردن، در جای دیگری تصمیم گرفتن و انتظار داشتن و چه بسا اعتراف کردن است.

   اگر به یقین گفته نشود که اوین در شرایط کنونی همچون کارکرد قلب حقیقت را به خود گرفته است دست کم می شود از آنجا به جائی یاد کرد که نیست. جایی ورای شرایط و قوانین رایج. همه چیز در آنجا در تعلیق به سر می برد و اساسا هر آنچه که به آنجا نزدیک شود غیرقابل تشخیص می شود. آیا اخلاق نیز در آنجا می تواند به دودوتا چارتای خود ادامه دهد؟ در شرایطی که اخلاق تا چند متری دروازه اوین توان پیش رفتن ندارد و در حالی که با استمداد از مفهوم گذشت در اخلاق، کورسوئی یا شاید راه خروجی در آنجا در گذشت از موضع شخصی خود نشان داده می شود آیا به واسطه لگد زدن به همین اخلاق نبوده است که هم چنان دیگری با فاصله و دست نیافتنی باقی مانده است؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:25 توسط سهيل وطن‌پرست |

 

  پیش از اشاره به «علمکی» که در نقاطی از سطور متون به مثابه تابلوی اخطار در مقابلم قد راست می کند مطلب را به دست جریان بازگردی مداوم به علمک می سپارم که سایه آن را بر من و نوشته ام -آن چنان که هست- داشته باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:23 توسط سهيل وطن‌پرست |

 

 

  در تقسیم بندی ترجمه از منظر رومن یاکوبسن، گونه سوم به ترجمه «بینا نشانه ای» اختصاص داده شده است. برگردانی نشانه ها از یک نظام زبان شناسیک به نشانه های نظام های دیگر نشانه شناسیک. تئاتر در این گونه، بشاید که مترجم پیشگامی بوده باشد، برای آنچه که ما به هنر Dramatization می سپاریم. ایفا کردن یک نقش، چه آگاممنون باشد، چه یک Public face در صحنه بدون سقف؛

  ارنست همینگوی در اغلب داستان های کوتاهش از «زاویه دید عینی»(1) استفاده می کرد. نمایشنامه هائی بالقوه که به مانند دوربینی در کار ضبط عینیت بودند. گو اینکه این تکنیک را پیرو بحث گئورک هامان می انگاشت. « […] اگر به راستی می خواهید با آدم ها پیوند برقرار کنید اگر می خواهید بدانید چه فکری دارند، چه احساسی[…] باید هر حرکت آنها و اشارت آنها را بفهمید.»(2)

  در ایران، گلشیری بر این کلام ایستاد و پیاپی به این اصل اگزیستانسیالیسمی سارتری رجوع کرد که شناخت کامل شخص دیگر ممکن نیست. و در «شازده احتجاب» نیز شناخت را تنها منحصر به آن گفته هامان دانست. طرز نگاه کردنمان، لبخند زدنمان، راه رفتن و حالات دستانمان. به عبارتی، ترجمه بینا نشانه ای که حالا به صورت ابژه درآمده اند. چه در سن تئاتر، چه در خیابان و خانه؛ اما شاید اینجا دیگر نیازی به سن تئاتر نباشد.

  خانه و خیابان را در دو سو قرار می دهم. خیابان در پذیرش نقش های متنوع و الزاماتی که بر برخی از شخصیت ها وارد می کند مانند یک راننده، مدیر، زن خیابانی و نقش هائی که همین افراد در خانه دارند ما را در این موقعیت Dramatic irony قرار می دهند که آیا اصلا همان نگاه، لبخند، اخم،گریه... خود به پشیزی خواهد ارزید؟

 

..........................................

  1- objective point of view

  ۲-ریشه های رمانتیسیسم ـ آیزایا برلین ـ صفحه ۸۴

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:1 توسط سهيل وطن‌پرست |

 

  پیش تر سقوط قطره آبی در سکوت بر صفحه ای از فلز، تک ضربه کوبنده شکنجه آوری بود که در به اعتراف در آوردن آن کس که در تاریکی بر صندلی اش طناب پیچ شده بود کارساز می نمود. هم چون طنین شلاق وار ضربات انگشتان شوپن بر پیانو، که شکنجه گری دور از وطن را بر صندلی پشت پیانو شکنجه می داد؛

  اکنون یک ضربه سریع، کاری، نرم و عمودی با کوتاه و باریک شدن هر چه بیش تر متن همراه می شود. اگر شمایل دشنه، وجه شبه یک داستان کوتاه با یک رمان باشد در اولی سرعت عمل و شدت ضربه و عمق جراحت است که با شکنجه تدریجی متن بلند رمان تفاوت ایجاد می کند. حرکت افقی دشنه بر پوست و لایه برداری تدریجی و چند جلدی.

  و اما اینکه کدام یک از این فعل ها اکنون پسندیده می شوند، شاید بتوان در زمان و این درک کم و بیش جدید از شتابناکی زمان جستجو کرد که این گزاره را در رابطه ای دو سویه بین فاعل و مفعول برقرار می کند: جلاد متن کمتر از یک چشم بر هم زدن، کار شما را به انجام خواهد رساند.

  معامله فوق به زایش گونه های ادبی-داستانی دیگری نیز می انجامد. نتیجه ای وسوسه انگیز. «skech» که در فارسی از آن به داستانواره یا طرح داستان یاد می شود. «short short story»، «flash story» و قطعات «minimal». یعنی لبخندی پنهانی و کنش پریشانه از پس معامله ای رضایت بخش ]؟[ . پس کوتاه و کوتاه تر شدن دشنه لزوم بر ناکارآمدی آن نیست، که بلعکس ابزاری می شود در قطع جیبی. هنر شکنجه گر امروزی در یک چشم بر هم زدن، با پنبه سر بریدن است. به نرمی سکوت حاصل از خوانش متنی در هیاهوی اطراف.

   

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:17 توسط سهيل وطن‌پرست |

 

  « اگر حقیقت زن باشد_چه خواهد شد؟(۱)

 

  طرح پرسش از چند و چون غم نامه رستم و سهراب، بیش از هر اصلی تکرار مکرراتی شده است که تنها کلیشه ها را به ذهن متبادر می کند و پیش از هر آغازی در بحث هائی از این دست در نظر نسل ما بوی کهنگی و زوال را از زوایای پنهان و آشکار آن به مشام می رساند. اما لزوما کلیشه ها بری از واقعیت نیستند. شاید بر اثر عام شدن و تکرار آنها، از دور واقعیت ما بیرون مانده اند؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:4 توسط سهيل وطن‌پرست |

   

  اين نوشتار برداشت شخصي من از قطعه يادداشت واري با نام پرسه زن(1) است كه آن را چندي پيش در وبلاگ يحيي خواندم. صورت ديگر اين نوشتار براي من در حكم حداقلي سامان دادن به ذهنيات پراكنده ام مي باشد درباره يك رفتار اجتماعي آشنا اما نه چندان هم آشنا:

   

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 6:25 توسط سهيل وطن‌پرست |