اتاق كوچك فضيل تاريك است. بخارات آب گرم هوا را مملو كرده. ظرف شلغم روي بخاري گوشه اتاق غل غل مي كند و فضيل توي رختخوابش پاي پنجره خوابيده است. چشمانش را باز مي كند؛ خب، به تاريكي عادت كرد. پتو را كنار مي زند. صورتش عرق كرده است. نفس تنگي گرفته. با صداي خش دار مامان را صدا مي زند.
صداي غل غل آب مي آيد. فضيل از رختخوابش دل مي كند و به اتاق هال مي رود. آشپزخانه را نگاه مي كند.آش مريضانه مامان روي اجاق است. فضيل پرده هال را كنار مي زند و شيشه از هرم دهانش مات مي شود. سرش را بالاتر مي گيرد. خيابان خلوت است. تابلوي بزگ پيتزا فروشي چشمك مي زند. و گاه چرخ ماشيني روي آسفالت هاي باران خوردهً خيابان كشيده مي شود؛ صداي در ورودي آمد.
مادر كيسه اي در دست دارد. وقتي فضيل را مي بيند كيسه را بر زمين مي گذارد و مي گويد مادر جان چرا از جات بيرون اومدي. فضيل مي گويد مامان سوز اومد، در را ببند. مادر در را مي بندد و مي آيد پيش فضيل. دستش را روي پيشاني فضيل مي گذارد. تو تب داري. به ات گفتم كه از جا بيرون نيا. فضيل مي گويد مامان سردم شده و به همراه مادر به اتاق مي رود.
فضيل مي رود سر جايش. مادر ظرف آب گرم را مي آورد روي پاي فضيل مي گذارد. فضيل حوله را روي سرش مي اندازد و خم مي شود روي ظرف.
مادر مي رود كيسه را بردارد اما بر درگاه اتاق مي ايستد واطرافش را نگاه مي كند. بر مي گردد و ساعت اتاق را را نگاه مي كند. فضيل سرش را بلند مي كند. صورتش خيس است؛ صداي تيك تاك ساعت مي آيد.مامان را نگاه مي كند. مادر دوباره مي رود كيسه را بردارد. مي گويد رفتم برات قدومه بخرم، عطاري پائين بسته بود. رفتم مركز شهر... كوندور و اسفند هم خريدم.
پاي پرده اتاق از پنجره فاصله مي گيرد. فضيل با صداي گرفته مي گويد مامان، سوز مي آد. مادر مي آيد بالاي سرش. با چهره اي آشفته، اول فضيل را نگاه مي كند بعد پرده را و بعد ساعت را. دستان فضيل را از زير پتو بيرون مي آورد و مي گيرد بين دست هايش. چشم هاي فضيل بسته است و لبانش آهسته باز و بسته مي شود. مادر پتو را كنار مي زند و مي گويد فضيل جان، پسركم، پاشو رختخوابت را كنار بخاري پهن كنم.
فضيل بر مي گردد به پشت، دستانش را مي گذارد زير سينه اش و خودش را از زمين بالا مي كشد. مادر زير بغلش را مي گيرد. فضيل از روي لحاف بيرون مي رود و مي خزد به كنج ديوار.
مادر رختخواب را جلوي بخاري پهن مي كند و مي آيد زير بغل فضيل را مي گيرد. اما زورش نمي رسد. فضيل چند بار با صداي بريده و لرزان مي گويد خودم مي آم...
مادر پتو را مي كشد روي فضيل و گوشه هايش را به زير لحاف مي دهد. دستش را دراز مي كند ظرف شلغم را از روي بخاري بردارد. دستش مي سوزد.مي رود ودستگيرك مي آورد. ظرف را برمي دارد و از اتاق خارج مي شود. فضيل مثل تپه اي زير پتو در خودش جمع شده است.
مادر پرده پنجره هال را كنار مي زند. مه پائين آمده است و تابلوي پيتزا فروشي در تاريكي چشمك مي زند. و گاه ماشيني مي گذرد؛
فضيل چند بار پهلو به پهلو مي شود. انگشتان پايش از پتو بيرون زده. زانوهايش را به سمت شكم اش مي كشد. لبانش خشك شده. زبانشان مي زند. مي گويد اين صداي چيه؟ بر مي گردد رو به بخاري. شعله هاي اتش موج مي زنند. آب هاي ظرف بخار مي شوند. باد در پرده مي پيچد. اين ديگر صداي چيه؟ تيك تيك،تاك تاك تاك. مامان...مامان دارد صحبت مي كند. اين صداي مامان است؟ مي گويد فضيل بخواب؟! مي گويد هذيان مي گوئي. تب داري. فضيل مي گويد من كار دارم...دير شده، الآن مي آد. راستي چرا نمي آد؛
از سر شب از تعداد ماشين هلئي كه از خيابان پشت اتاق مي گذشتند كاسته شده بود. ماشيني مي گذشت صداي چرخي مي آمد و نوري بر پرده اتاق مي انداخت و دوباره اتاق به تاريكي و سكوت فرو مي رفت.
فضيل چشمهايش را پشت گوشش مي گذارد. پتو را به ناگهان كنار مي زند، مي نشيند. پاندول ساعت تيك تيك كنان راست و چپ مي رود.آرام از زمين بلند مي شود و به هال مي رود. در خانه باز است.سوز سردي مي آيد. فضيل پاهاي لختش را بر موزائيك هاي پادري مي گذارد. مامان توي خيابان دم در حياط ايستاده. هر ماشيني كه مي گذرد سر مامان مي چرخد و باز بر سر جايش بر مي گردد.
فضيل از پله هاي تراس پائين مي رود و در حياط مي ايستد. به نقطه اي از باغچه خيره مانده است. مامان! مادر برمي گردد.فضيل مي گويد بابا نيومد. مادر مي آيد بازوهاي لرزان فضيل را مي گيرد.مي گويد مامان جان چرا اومدي بيرون، هوا سرده و فضيل را به سمت پله ها مي برد.
فضيل پائين پله ها مي ايستد. به اتاق تاريك زيرزمين زل زده. صورتش را رو به مادر مي گيرد اما هم چنان زيرزمين را نگاه مي كند. مامان، من كار دارم. بايد برم. چانه فضيل مي لرزد و دندان هايش به هم مي خورند. خودش را از دست مادر جدا مي كند. خميده خميده به سمت در زيرزمين مي رود. مادر دنبالش مي آيد اما فضيل سريع از پله ها پائين مي رود در را باز مي كند وارد سياهي مي شود و در را مي بندد.