« اگر حقیقت زن باشد_چه خواهد شد؟ »(۱)
طرح پرسش از چند و چون غم نامه رستم و سهراب، بیش از هر اصلی تکرار مکرراتی شده است که تنها کلیشه ها را به ذهن متبادر می کند و پیش از هر آغازی در بحث هائی از این دست در نظر نسل ما بوی کهنگی و زوال را از زوایای پنهان و آشکار آن به مشام می رساند. اما لزوما کلیشه ها بری از واقعیت نیستند. شاید بر اثر عام شدن و تکرار آنها، از دور واقعیت ما بیرون مانده اند؛
بعد از تماشای فیلم چهارصد ضربه «تروفو» بود که پرسشی را به صورت های مختلف با دیگران مطرح کردم. چرا رستم، سهراب را کشت؟ در واقع باید گفت این پرسشی ست غالب که در غیاب و یا حذف دیگر پرسش ها جوابی آسان و حتی پیش آماده در فرهنگ ما دارد: این تلنگری ست بر خواب غفلت رستم که چندی بر قدرت خود غره شده بود. به طبع نباید از آموزه های دینی-فرهنگی ما، انتظار جوابی دیگرگونه داشت.
اکنون پرسش را به گونه ای دیگر طرح می کنم تا بحث در سطحی اسطوره شناسی و بیرون از دایره شعر و ادب قرار بگیرد. چرا سهراب، رستم را نکشت؟ با این پرسش، اسطوره ادیپ و عقده ادیپ در روانشناسی پیش روی قرار می گیرد و باز می پرسم چرا سهراب، رستم را نکشت؟ آیا نمی توانست؟ و یا ما باید در اینجا تردیدی راه دهیم و بگوئیم نیرویی در پشت این قضیه بوده است که به سهراب اجازه نمی داد، توانائی نمی داد؟ اما چه چیزی؟
در این افسانه، نه رستم و نه سهراب را شخصیت صرف فرض نمی کنیم. آنها به مثابه فرا شخصیتی هستند به کیفیت و کمیت عادات و اخلاق و خواسته های حاکم بر خالقان آنها. مشتی به نمونه خروار از دوره های تاریخی یک ملت. و سینه هائی که مدت ها وظیفه حفظ و روایت شفاهی قصه ها و افسانه های حماسی را داشتند. پس اگر در این میان سلایق و اعتقادات مردم در کار بوده باشد هیچ غیر عادی نیست. بلکه سویه پرسش این بار به سمت آنها می شود. چه کسی، چه کسی را کشت؟
در فضای اسطوره ای یونان، عاملی که ادیپ را به کشتن پدرش سوق داد به غلط تقدیر و سرنوشتی که در متافیزیک تعبیر می شود انگاشته اند. تقدیر ادیپ در غریزه و روان او خلاصه می شود و تقلا و فرارش به واقع دوری و نادیده گرفتن این ویژگی فردی ست. (البته از کجا معلوم که ادیپ تمایلاتی صوفی مسلک و عارف مآبانه نداشته و معتقد به ریاضت تن نبوده است که اینچنین با تقدیرش _با خودش_ مبارزه می کرد و در انتهای تراژدی بود که او در نایل شدن به واقعیت امر، چشمان خود را کور کرد و روی از دنیا برگرداند؟) در مقام مقایسه ادیپ و سهراب تفاوت در فرهنگ جامعه پرورش دهنده این اسطوره ها است که یکی سعی می کند ویژگی های وجودی خود را بی کم و کاست در حساب آورد و دیگری در پی گول زدن خود و ساخت جهانی بری از حقیقت می باشد.
صحبت از تابوها در یک جامعه ای است که حقیقت _این حقیقت به ظاهر تلخ_ یا به زبان نتواند آید و یا جائی به تصورش باقی نمی ماند. و اینجا اگر گفته شود که این خود سانسوری در خواب غفلت جماعتی اتفاق می افتد بر حریم رویا خدشه وارد می شود. یک خود آگاهی جمعی ست که قدم به میان گذاشت و دست به تحریف زد.
اکنون به این پرسش بر می گردم و می گوئم چه کسی، چه کسی را کشت؟ بی شک رستم. یک نظام دیرینه پدر سالار که مواجه با حقیقت برایش تلخ بوده و هم چنان هم تلخ است.
اطمینان پیدا نکردم که آیا این جمله از نیچه است یا نه. اما شباهتی به حرف های او دارد. حقیقت زن است و مردان نیرومند را خواهان است؛ ادیپ نه بر سرنوشت که بر خود قدم گذاشت. برج بابل پدران فرو ریخت. و زبان ها و فرهنگ های مختلفی پدید آمد... رمانتیسم زاده شد. همانطور سمبولیسم، دادا، سورئالیسم و حتی فرزندان دوره منحط در شعر فرانسه به میان آمدند. ویکتور هوگو از جهان خشک و آکادمیک کلاسیک ها روی برگرداند و بر دامن احساسات افتاد. آرتور رمبو، یکسر دست به انکار زد و آندره برتون نگاه ها را به سمت ظاهری دیگر از واقعیت جلب کرد؛
دوباره به یاد آن پسر ولگرد در فیلم چهارصد ضربه می افتم و با شکاکیتی _شاید نابخشودنی_ با خود می گوئم اگر حقیقت زن باشد و مردان نیرومند را خواهان_چه خواهد شد؟
.........................................
*عنوان مطلب فوق رمانی با همین نام از عطا ء الله مها جرانی
۱-نیچه ـ فراسوی نیک و بد