تبليغاتX
بود و نبود -
 

  همین امشب

  پدر پیغام داده بود برای شب جمعه، شام منتظرم هستند. با برادر و خواهرانت. فراموش نکنی؟ هان؟! مادر در را باز کرد.لبخند زد و همدیگر را بوسیدیم و او رو برگرداند و به اتفاق از راهرو و پله ها و اتاق فرهان گذشتیم تا وارد تراس اتاق شدیم. گلایور رو به حیاط ایستاده بود. پدر هم همینطور اما نشسته. ژاکی و فرهان هم دور میز گرد پنج نفری نشسته بودند.

  مادر رولت گوشت را سرو کرد. پدر سیگارش را کشید و در زیر سیگاری خفه اش کرد. پرهام روی صندلی میز تحریرم نشسته بود وساکت و خیره به زیر سیگاری جلوی پدر نگاه می کرد. ژاکلین گفت که امروز اتفاق خوبی در دانشگاه افتاد. پرسیدم چه اتفاقی؟ اجرای نمایش مان با لاخره مجوز گرفت. مادر دیس خالی را برداشت و به اتاق رفت. گلایور هم.

  اما اگه لغو بشه چطور؟ دیگه فرقی نمی کنه. پدر کاغذ و قلمی از جیب پیراهنش بیرون آورد و گذاشت روی میز و روی آن خم شد بعد با دقتی که از بالا به پائین اش را خواند چیزی در پای کاغذ چیزی یادداشت کرد و آن را دوباره در جیب اش گذاشت.

  مادر گفت دیشب، قدسی خانوم اومد اینجا. تصمیم گرفتیم برای قبل از شروع سال نو، دیوارهای خانه هایمان را رنگ کنیم. اما درباره رنگ ش هنوز با پدرت صحبت نکردیم. گفتم خوبه.

  پدر سیگار دیگری روشن کرد. صندلی اش را از میز به عقب برد و مایل به سمت حیاط، دودش را بیرون داد؛ ژاکی پرسید که برای روز نمایش می آیم مادر و گلایور با ظرف های کارامل به تراس آمدند ویک ظرف مقابل هر نفر گذاشتند. پرهام رو به ژاکلین کرد و آهسته گفت می آم. پدر کارامل اش را در حین اینکه سیگار می کشید خورد. ژاکلین از زیر چشم پدر را می پائید. مادر از گلایور خواست داروهای پدر را از اتاقش بیاورد. ژاکلین گفت چه فایده؟!

  این طور که پدر ناپرهیزی می کنه جراحی بای پس هم کاری از دست ش برنمی آد. ژاکی آهی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه داد. تلخندش بر چهره کاملا عیان بود. مادر رو به من کرد و گفت می خواهیم برای سال نو دیوارهای خانه را رنگ کنیم...پدر حرفش را برید و گفت خودت قرار گذاشتی؟

  نه! دیروز قدسی خانوم اومده بود اینجا...پدر گفت خب، که چی؟ پرهام لیوان آب اش را به لب گرفته و نم نمک می نوشید. مادر گفت گفتش برای سال نو دیوارهای خانه هایمان را رنگ کنیم. پرسیدم چه رنگی؟ جواب داد چه می دونم! گلایور یک ورق قرص را آورد و گذاشت جلوی پدر، با یک لیوان آب. پدر غرغرکنان گفت باز پای این پیر هاف هافو به اینجا باز شد. بعد از مکثی پرسید چه رنگی. مادر گفت می گفت صورتی. پدر سیگار را در اثنای پک عمیق اش از لب گرفت و پرتاب کرد به حیاط. چه رنگی؟!

  مادر متوجه قرص شد و با تشر گفت باز که قرص اشتباه اووردی، گلایور! هنوز نمی دونی قرصای بابات چی به چیه؟! و ورق را برداشت و گرفت رو به گلایور. خب، من چه می دونم. اونجا یه عالم قرصه. ورق را گرفت و به اتاق رفت. پدر سیگار دیگری روشن کرد. پرهام گفت حالا که چیزی نشده، حتما فراموش کرده بود. ژاکلین که انگشت سبابه اش را بین دندان ها گرفته بود و می جوید گفت چرا چیزی نشده؟! بر فرض هم که قرص ها را اشتباه بخوره. چه فایده؟! صبح که باید سر سفره کره محلی باشه. ناهار هم با روغن حیوانی. سیگار هم که پشت هم. ورزش و تحرک هم تعطیل. فقط صبح، ظهر، شب قرص قرص قرص. پدر این بار سیگارش را با شدت و دورتر پرتاب کرد. مادر زیر لب چیزی به ژاکلین می گفت. ژاکلین اهمیتی نمی داد و به زیر میز نگاه می کرد. مادر دندان قرچه ای رفت و با صدای بلند گلایور را صدا زد. کجائی!

  پدر گفت...نمی خورم. مادر تعجب کرد و پرسید چرا. به خودم مربوطه. مادر بلند شد و سراسیمه به اتاق رفت و با گلایور و قوطی قرص برگشت. باید بخوری. پدر گفت نمی خورم و عصبی مادر را نگاه کرد. مگر میشه نخوری؟ ژاکلین بی اعتنا گفت وقتی خودش نمی خواد بخوره زورش نکن. پدر صدایش را بالاتر برد و گفت نمی خورم زن، اینقدر سماجت نکن. مادر باز جملات قبلی اش را تکرار کرد. ژاکلین از سر میز بلند شد و رفت به اتاق. گلایور هم به دنبالش. پدر سیگاری بر لب گذاشت. مادر می گفت تو همین یکی را بخور از فردا خواستی نخور، همین امشب، همین امشب بخور نخواستی دیگه نخور... پدر لیوان را برداشت و بر زمین انداخت. دهانش را باز کرد سیگار افتاد و فریاد زد بس کن! پرهام بلند شد و کت اش را پوشید. صدای ژاکی از پائین می آمد که می گفت تمامش کنید! فرهان رفت به اتاق اش و پشت میز تحریراش روی کتابی خم شد. مادر گفت تو حرف نزن!

  دستم را بردم نزدیک پاکت سیگار پدر که به خودم آمدم و دستم را داخل جیب کت ام کردم. مادر هم چنان خواهش و اصرار می کرد و پدر سکوت کرده بود یا سری به علامت امتناع تکان می داد. پرهام خداحافظی کرده و رفته بود. به دنبالش دویدم وسط راه پله استادم و از پشت پنجره منتظرش بودم تا به کوچه برود.

  کوچه خلوت بود و نیمه تاریک. در گوشه هائی از آن آب جمع شده بود. کیسه های آشغال روی هم تل انبار بودند و گربه ها به آن چنگ می انداختند. شکم کیسه آشغال ما شکافته شده بود و آب از زیر آن سرازیر بود.

  گذشته بود.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:47 توسط سهيل وطن‌پرست |